بعضی وقت‌ها، بعضی افراد معماهای لاینحلی می‌شن.

بعضی‌وقت‌ها، بعضی افراد خودشون رو توی مسیری میندازن، کار ندارم درست یا غلط، که دیگه نمی‌شه همراهشون رفت. نمی‌خوان کسی کنارشون باشه. نمی‌خوان اصلا کسی باشه. می‌خوان تنها باشن.

وقتی یکی از اطرافیانم این طوری می‌شه خیلی عذاب می‌کشم.

 

آدم‌ها یواش یواش برای هم محو میشن.

یواش و عذاب‌آور و فرسایشی.

این جور مواقع دلم می‌خواد فرار کنم، فراموش کنم، بی‌تفاوت بشم.

ولی این هم خودش یه عذاب مضاعفه.

/ 18 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختر بارانی

اصولن یک راه‌هایی هست توی زندگی که آدم باید تنها بره. یک چیزهایی هست که باید تجربه کنه. می‌دونی، باید تجربه کنه! نمی‌شه بهشون گفت این رو تجربه نکن چون ما کردیم و فلان بوده. از طرفی، آدم‌ها، همه‌ی آدم‌ها، حتا خود من و تو، یک وقتی توی زندگی به جایی می‌رسیم، که دیگه حرف کسی رو دوست نداریم گوش کنیم. یعنی به اون نقطه که رسیدیم، اون مسئله‌ی به خصوص رو باید به خودمون واگذار کنند. باید رهامون کنند و خودمون هم باید مسئولیتِ از اون نقطه به بعد کارهامون رو قبول کنیم.‌

دختر بارانی

وقتی یکی تو یک مسیریه که می‌خواد خودش طی کنه، حتا اگه ما بدونیم که داره راه رو اشتباه می‌ره و حتا اگه بدونیم که هیچ دیدی نسبت به راهی که داره می‌ره نداره، باز نمی‌تونیم دنبالش بریم. نه این فرق می‌کنه با اون قضیه که می‌گن اگه دیدی یکی داره می‌ره بیافته تو چاه باید دستشو بگیری...وقتی یکی راهی رو انتخاب می‌کنه که ممکنه توش یک چاهی هم باشه و با میل و اراده‌ی خودش اون راه رو انتخاب می‌کنه، باید بهش اجازه بدی بره. باید بذاری بره و بیافته توی اون چاه و دو سه تا استخونش هم بشکنه، تا بزرگ بشه و درک کنه. تا اون دو سه تا استخونش نشکنه، چیزی رو که باید یاد بگیره یا نمی‌گیره. من و تو هم رفتیم این راه‌ها رو و یک عالمه استخون شکسته و قلب تیرخورده داریم!:دییی پس اگر یکی از عزیزانمون هم قصد کرد همچون راهی رو بره و هیچ دلش همراهی کسی رو نمی‌خواست، باید بذاریم بره...اما در عین حال درد داره...واسه اونی که بیرون واستاده و نگاه می‌کنه هم درد داره...کاریش نمی‌شه کرد دیگه، این هم یک درد روی دردای دیگه‌ی زندگی....واقعن هیچ‌کاریش نمی‌شه کرد...

عبداله

ادما یواش یواش برای هم محو می‌شن...

دمدمی

بعضی وقتها هم تو دوست داری جای آنها باشی بعد می بینی همه دارند به یک مسیر می روند دیگر همه می روند و به ابتذال کشیده شده و از معنا خالی... این است که امروز هیچ کاری نمی توانی بکنی که خودات باشی.

شبگرد

سلام ها وثوابها زیبا بود وزیبا تر من که نمی دانم با چه دست واندیشه ای نوشته ای؟ ولی واقعاَ نمی شود ستایش کرد بایییییییییییییییییییییی

عبداله

سلام عجب فراموشخانه ايست اين زندگي! اميدوارم خوب باشيد در پناه هو

دمدمی

کجا رفتی... دل ایما تازگی ها نازک شده.

عبداله

سلام چراق خاموش میایین و میرین! شنیدم که ازدواج کردین و رفتین خونه بخت ایشالا خوشبخت بشین سارا خانم در پناه هو