کاشته‌های بی‌برداشت

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

یک شب تمام افکارم را خواهم نوشت

بعد تمامشان را آتش می‌زنم.

یک شب،

یکی از همین شب‌ها.

شاید بمیرم.

شاید دوباره متولد شوم.

شاید هم بروم به سوی آن آزادی لعنتی.

دیگر خسته شدم از تمام این صداقت‌ها،

از تمام این اخلاقیات پوچ و پوسیده،

از تمام این حصارهایی که ساخته‌ام خسته شدم.

از هرچه کاشته‌ام،

از تمام راه‌هایی که بیراه بوده‌اند،

از تمام کارهایی که ناتمام مانده‌اند،

از تمام این شخصیتی که در نظر دیگران ساخته‌ام.

من دل سپرده‌ام به این زندگی بی‌هیجان که چه؟

آه که چقدر ساده گذشته این زندگی،

در حسرت تمام تجربه‌های خوانده.

من از تمام شما کتاب‌هایی که خوانده‌ام متنفرم!

فقط خدا می‌داند چه رنجی از خواندن شما حاصلم شده.

چه سودی برایم داشته‌اید جز مشتی ماجراهای خیالی؟

جز حسرت دنیاهای نداشته؟

جز خواب و خیال حوادث تجربه نکرده؟

مگر جز این است که زندگیم را دوپاره کرده‌اید؟

جهانی ساختم بی‌پایه از رویا

جهانی که آنقدر غرق شدم در آن که فراموش کردم دنیای واقعی را.

چه سودی داشت برایم دانستن اینکه تاراس بولبایی بوده؟

چه سودی داشت دانستن اینکه در جزیره کرت کسی روی گاوی رقصیده،

یا در مصر برده‌ها چطور مجازات می‌کرده‌اند،

و چرا سر سفره عید ماهی می‌گذاریم؟

چه سودی داشت برایم دانستن اینکه عشق می‌میرد یا نمی‌میرد؟

هیچ، جز غبار یک غم ناشناخته

جز زنگار یک دل پژمرده.

من تمام این داستان‌ها را زندگی کرده‌ام

من با تمام این غم‌ها و غصه‌ها پیر شده‌ام.

من صد سال در تنهایی این قصه‌ها گم شده‌ام.

 

من امروز اینجا ایستاده‌ام،

در آرامشی کاذب از فرورفتن در افکارم،

در دریای پرتلاطم اندیشه‌هایم،

در میان هزارراه‌های پرپیچ و خم بی‌سرانجام.

من از تمام راه‌هایی که به سرانجام می‌رسند می‌ترسم.

اصلا چیست این سرانجام؟

در کدامین گمشده پستوی تاریک است؟

در کدامین راه؟

 

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید