هنوز هم گاهی وقت‌ها ...

در سیاهچال کوچکش<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

هنوز هم گاهی شب‌ها

به خورشید فکر می‌کند

به جای خالی‌اش در آسمان تاریک،

در آسمان ناپیدای ناموجود،

به زردی طلوعش

و به سرخی غروبش.

 

در سیاهچال کوچکش

هنوز هم گاهی وقت‌ها

به زمان فکر می‌کند.

به آن دانه‎های شن طلایی،

به نرمی عبورش

و همیشگی جریانش.

 

در سیاهچال کوچکش

هنوز هم گاهی روزها

به ماه فکر می‌کند

به شگفتی تکرار شدنی دیدارش

به نابی وجودش

و انتظار طلوعش.

 

در سیاهچال کوچکش

هنوز هم گاهی بهارها

به لباس‌های تازه فکر می‌کند.

هنوز هم گاهی پاییزها

به پرندگان مهاجر فکر می‌کند.

 

 

در سیاهچال کوچکش

هنوز هم گاهی وقت‌ها

می‌خندد.

 

/ 4 نظر / 14 بازدید
حسين

سلام دوست من وبلاگ خوبي داري و اميد وارم در بهبودي وبلاگت تلاش بيشتري كني خوشحال ميشم به من هم سر بزني قربانت

برومند

سلام عزيزم! من انچه می خواهم به ان تکيه کنم نژاد پرستی محض نيست ولی مهم اين جا است که بعضی اوقات با این کونه تکيه به نژاد به شکل تمام اگر نه ولی تا حدودی از نفی مليت جلوگيری ميشود این قضیه ساده ای نیست وملیت اصل است نه به آن گونه که تضور می وشد ووحدت اصل است نه به آن گونه که تصور آن میرود

علی

سلام سارا عزيز خوبی؟! خيلی عالی می نويسيد هر چه بگويم کم است! پرسيده بوديد که چرا نمی نويسم راستش بپرسيد اصلا نمی شود بعد ازين کوشش ميکنم ولی شما خوب می نويسيد خواندنی و .............................. علی کابل افغانستان

دختربارانی

ولی من توی سیاه‌چاله بزرگم که به وسعت تمام دنیام شده نشستم و گاهی فقط به امید فکر می‌کنم..اینکه اگه یه کورسویی از امید بود، چقدر خوب بود و تمام سیاهی دنیامو زیر و رو می‌کنم و گیرش نمیارم....