بازی ناتمام...

 

تمام بازیچه‌های بچگیم را<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

با تمام کتابچه‌های نوجوانیم

و تمام عشق‌های جوانیم،

فرسوده کرده‌ام!

دیگر هیچ چیز نمانده برای فرسودن

جز روح و فکر و اندیشه.

می‌فرسایم و می‌فرسایم و می‌فرسایم

در نشیب تکرارهای هرروزه

در فراز تکرارهای نیامده

 

دوری است که می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد

سرنوشتی است که تاس می‌ریزد

و مهره خاک خورده‌ای که دنبال می‌کند

تمام چرخ‌های دوران‌های بی‌پایانش را

به تمنای نوبت بازی

 

با افکارم بازی می‌کنم

و داستان‌های خودم را می‌خوانم

و معشوق‌های خودم را می‌سازم

و روح خودم را فرسوده می‌کنم.

رمز ساده بزرگ شدن من همین است.

استقلال،

از تمام بازیچه‌ها و کتابچه‌های فرسوده.

از تمام عشق‌های کهنه.

 

حاشیه‎های سرد و سرد و سرد

گرما میان ماجراست!

همان جایی که تاسی می‌چرخد و می‌رقصد و می‌ماند و

نوبت بازی این دورش را نیز می‌رباید.

 

عجین با تنهایی تمام خیابان‌های باران گرفته

این سوی تمام شیشه‌های بخارآلود و زنده

آن سوی کوچه‌باغ‌های ندیده

ره می‌سپارم

 

 و گرد و غبار سال‌های فراموشی

میان همیشگی و بی‌زمانی

می‌بارد و می‌بارد

و سیاه مهره بی‌نشان و بی‌نوبت و بی‌بازی

آرام آرام آرام، گم می‌شود،

 

می‌روم و می‌دانم که جایی اشتباه کرده‌ام

جایی بازی‌هایم را ناتمام گذاشته‌ام

جایی بازیچه‌هایم را گم کرده‌ام

 

مثل مهره‌ای که بیرون رفته باشد از بازی.

 

من جایی ناتمام مانده‌ام...

 

/ 5 نظر / 11 بازدید
عبالله

وقتی ميخای کامنت بزاری زياد نمی تونی فکر کنی که چی بنويسی.کلمات گم ميشن.ادم چيزی نمی تونه بگه جذ اينکه بنویسه: قشنگ بود. موفق باشی

دمدمی

سلام. زيبا بود. می‌روم و می‌دانم که جایی اشتباه کرده‌ام جایی بازی‌هایم را ناتمام گذاشته‌ام جایی بازیچه‌هایم را گم کرده‌ام اين قسمت حس نوستالژيک قوی اي ور به آدم القا می کنه و تا حدودی ترس از اينکه ديگه قسمتی از خودش رو جايی فراموش نکنه اما نمی شه! من که نمی تونم بعضی از پاره هام رو مثل صليب گنده ای روی دوشم در طول عمرم به اين ور اون ور ببرم. حقيقت اينکه گاهی هم اونها رو عمدا ولشون می کنم تا بعدا چيزی رو به عنوان خاطره داشته باشم... يکم تشريحش سخته.

عبدالله

ممنون که سر زدی .از توصيه خواهرانت ممنون ولی از من بی سواد زياد انتظار نداشته باش خانم معلم.التماس کامنت!

تورج بخشایشی

شیطان عصاره ی هوس و لج شد پای فرشته های خدا کج شد دستش ....................... با دوتا مطلب جدید بروزم و منتظر خوندن نظرات ارزشمندت

آرمان شهر

از اينكه به بلاگ نيمه تعطيل من سر زديد ممنون. اونچه نوشتيد هيچ منافاتي با گفته هاي من نداشت. فقط اينكه وقتي دامنه شناختمون بزرگ ميشه و اون نقطه مركزي كوچك، بد نيست دنبال منظري بجز اون نقطه بگرديم كه از اون منظر، جايگاه خودمون و ديگران رو واقعي تر ببينيم. اونوقت كاركرد "من" در تعاملمون با ديگران، جا شو ميده به كار كرد "ما" و به گمانم كه هم واقع بينانه تر ميشه، هم منصفانه تر. بازم ممنون.