يلدا نامه

 

برای بازی شب یلدا البته دو هفته ای دیر شده و این پست هم قرار بود داستان باشد ولی دمدمی عزیز آبی بیکران آسمان را دعوت کرده و من هم علاقه‌مند به شرکت در این بازی. البته بگویم که بعد از سه اعتراف اول تقریبا منصرف شده بودم از ادامه. برای صادقانه نوشتن آمده‌ام اما اعتراف اول شاید باید این باشد که با وجود تمام ارزشی که برای صداقت قائل بوده‌ام در زندگی و ادعایی که همواره درموردش داشته‌ام بعضی وقت‌ها شک می‌کنم به خودم و حس می‌کنم که نقاب شخصیت دیگری را به چهره زده‌ام.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

۱- (این اعتراف اول برایم گران تمام می‌شود.) ده دوازده ساله بودم که (احتمالا تحت تاثیر کتاب تام سایر) هوس تشکیل یک گروه خرابکاری به ذهنم رسید. تنها عضوی هم که دم دستم بود برادر کوچکترم بود. نام گروه را هم گذاشتیم XX با انواع و اقسام اسم‌های رمز و پروژه‌های خرابکاری و تهیه گزارش از نتایج ماموریت‌ها. از مزاحم تلفنی شدن و تهیه نقشه گنج گرفته تا خوراندن غذای تند و تیز به خواهر کوچکتر. یک‌بار هم وقتی خواب بود لباسش را به رختخوابش دوختیم! بماند بقیه کارهایمان دیگر! سرانجام دفترچه گزارش نویسی ما توسط والدین گرامی پیدا و ضبط شد. ما هم در یک عملیات پاکسازی دفترچه را پس گرفتیم و آتش زدیم تا مدارک را از بین ببریم. و گروهمان هم منحل شد.

 

۲- در جنگ‌های انتخاباتی قبل از دوره اول ریاست جمهوری آقای خاتمی، در دبیرستان، به شدت طرفدار ناطق نوری بودم. البته در سن رای دادن که نبودم و سرانجام هم قبل از انتخابات توسط والدین گرامی روشن شدم که دنیا دست کیست. و خلاصه اینکه رایم برگشت.

 

۳- در طول دوره دانشجویی، با همکاری یک نفر دیگر البته، توانستم یکی از دوستانم را راضی کنم که این خروس است که تخم می‌گذارد نه مرغ.

 

۴- از دندانپزشکی رفتن بیشتر از هرچیزی در زندگی بدم می‌آید و می‌ترسم. صددرصد مطمئن باشید که در اتاق ۱۰۱ من یک یونیت دندانپزشکی پیدا خواهید کرد.

 

چرا این پنج تا تمام نمی‌شوند؟

 

۵- آن قدر که به طبیعت توجه می‌کنم به آدم‌ها توجه نمی‌کنم و اصلا چهره دیگران را نگاه نمی‌کنم. بارها شده که وارد فروشگاهی شده‌ام و با فروشنده صحبت کرده‌ام ولی اصلا نگاهش هم نکرده‌ام. ولی تا دلتان بخواهد به زیبایی‌های آسمان و زمین گیر می‌دهم. تمام راه زل می زنم به ماه زرد آماس کرده در حال طلوع ولی یک نظر هم به راننده تاکسی نگاه نمی کنم. خب عادت است دیگر! همین است که هست.

 

آخری- سعی کردم صادقانه باشند ولی اگر با خواندن اعترافات بالا به این نتیجه رسیده‌اید که من دختر پر شر و شوری هستم بدانید که کاملا برعکس است. 

 

خوب بايد پنج نفر از دوستان را نيز دعوت کنم : شبنم، نازنين، نيلوفر، دختر بارانی و من شرقی را در اين چاه می اندازم. البته راه کوچه عليچپ هم باز است مسلما.

 

پ‌ن: اين طور که پيداست نازنين پيشدستی کرده و زودتر اعترافاتش را نوشته.

/ 9 نظر / 4 بازدید
نازنين

سلام ساراجون خيلی جالب و باحال بودن مخصوصاْ اولی!! چرا منو توی گروهتون نياورديد؟! بيچاره مجيد و شبنم از دستت چی کشيدن دختر؟ کار جديد هم مبارک باشه شيرينی يادت نره!

دمدمی

ممنون از اینکه مارا اجابت فرمودید!!! من فراموش کردم این مدلی اعتراف کنم! ناگفته نماند اعتراف آن زمانی راحته که کسی نشناستت البته ماها هم دیگه در وبلاگستان برای خودمون کم-کم داریم دارای هویتی مشیم. اینطور نیست؟

شبنم

سارا جان خوشحالی الان ؟ منووووو دوختيييين به تخت ؟ مگه من موش ازمايشگاهيم ؟

شبنم

انداختن ملخ توی غذا رو چرا نگفتی شيطون ؟

HAmid REZa

salam Ostad ya che midoonam khanum Dr chizi ama dar kol yeki az rah haye behbood webloget ine ke ghaleb avaz koni 2 inke az persianblog bepar birun man khodam boodam gand tarin server ro dare niyazi nist beporsi az kojam chon khodam migam az webloge shabnam addres ro bardashtam az neveshte hat tavagho bishtari bood hala ... man raftam khoda hafez

شبنم

ها شعرم همچينم باحال نبود ها !

دختربارانی

الان دقیقن باید چیکار کنم؟ به چه چیزهایی باید اعتراف کنم؟

دمدمی

نيافتم زشما پستی جديد! نه تولدم اين نبود. اما کاش زودتر می گفتی برای اون موقع می زاشتم تو بلاگ.

من شرقی

خوب خوب! راه خوبی است که پیشنهاد دادید! من از همان کوچه می‌روم!