اين نيز بگذرد...

 

۱- وقتی برای براتیگان نیست<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

باید که نصفه بماند

فعلا اولویت‌های مرا

موریس مانو، تننباوم و استالینگز معنا کرده‌اند!

 

حالا که چه؟ من اصلا حوصله هیچ کاری را ندارم. مسئله این است. و کمی چیزهای محرمانه‌تر که حتی به خودم هم نمی‌توانم بگویم. یعنی گفتنشان هم فایده‌ای ندارد. هیچ کس نمی‌فهمد. آنقدر پیچیده و ضد و نقیض شده‌اند احساساتم که خودم هم نمی‌فهمم. مسئله این است که من نه می‌فهمم، نه وقت دارم، نه امید دارم و نه حوصله. هیچ کدام از این‌ها را هم نمی‌خواهم داشته باشم. من فقط یک چیز دلم می‌خواهد...

 

۲- دلم برای یکی تنگ است. برای یکی که بود و نبودش فرقی نکرده، ولی دلم برای دوست داشتنش تنگ است.

 

۳- جو بردبری مرا گرفته:

 

دو روزی است باران می‌بارد

باران خاکستر

موشک پدر است که می‌بارد.

 

۴- خودم می‌دانم حالم خوب نیست، شما هم به جای اینکه اراجیف مرا بخوانید بیایید بروید این داستان را بخوانید.

 

/ 7 نظر / 4 بازدید
حسين

ما تجيح می دهيم نوشته های شما را بخوانيم تا همذات پنداری کنيم و خيالمان راحت شود از اينکه اولين يا نخستين انسان سرگشته اين ناکجاآباد نيستيم... چه جالب که اولويت من هم موريس مانو شده بود البته در هفته های گذشته. (برق می خونی با می خوندی؟)

مسعود

سيال ذهن شيوه ای محشری رها از هر قيد وبند براتيگان استاد تمام زمانه هاست

دمدمی

اتفاقا من هم با وجود تمام نفرتی(؟) که از رشتم دارم دارم برای کنکور آماده ميشم آخه می بينم در اطرافم هر گاگولی(با عرض پوزش از ادبيات!) فوق قبول شده چرا ما نشيم؟!! من البته شايد دچار بيماری چند شخصيتی باشم! اما همه آن شخصيت ها از جانب يک نفر وجود خارجی پيدا کرده اند که آن خودمم همين دمدمی. مطمئنا هيچ حکمتی در کار نبود که اسم من در اين ايلام هويدا شود. اتفاقی بود. برمينای عادتی قديمی نام حقيقی را تایپ کردم. شما هم اگر براليتان مقدور است کامنت قبلی را نابود فرماييد!!

نسيم

منم دلم تنگه خيلی هم تنگ. دوست دارم کسی رو ببينم که فکر می کنم در نهايت نبودنش بهتر از بودنش است.

دختربارانی

یه پست دیر رسیدم که البته پست قبلی رو خونده بودم..یعنی شنیده بودم..توی جلسه خونده بودیمش..داستان قشنگی بود و من ایراد بلد نیستم بگیرم بگذریم!.. اما این پست..براتیگان؟ تو هم بالاخره افسون براتیگان شدی؟ چی داشتی می‌خوندی ازش؟ من توصیه می کنم حتمن در قند هنداونه رو بخون و زمین هم نذار تا تموم شه..خیلی خوبه..خیلی خداست.. من تو مورد دو به طرز وحشتناکی باهات حس هم‌ذات پنداری دارم...شدید..خفن!! ممنون که منو یادت هست دوست عزیز...