نمی‌دانم

 

هوا تاریک و شب سنگین<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

سرودی در میان سایه‌های شب نمی‌لغزد

صدایی از قدم‌های کسی سر بر نمی‌آرد

فقط هوهوی جغدی شوم

میان شاخه‌های بید می‌پیچد.

 

هوای خانه‌ام امشب زمستانی است

کنار شعله‌های گرم آتش هم

دلم از اندرون سرد است و طوفانی است.

 

نمی‌دانم چرا با من سر ناسازگاری دارد این دوران

چرا آرامشی در دل نمی‌یابم

تمام خنده‌هایم تلخ و پوشالی است.

 

تمام کوچه‌های قلب من سرد است و یخ بسته

کسی را از میان کوچه‌ها با من عبوری نیست

نوای آشنایی، دست گرم و مهربانی نیست.

 

نمی‌دانم توانم سر برون آوردن از افسون این تاریکی ممتد

دوباره در میان آشیان کوچک قلبم

درخت نور بنشانم؟

 

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختربارانی

اينکه نوشتم تو اين دنيا محکمه ای نيست جز وجدان ما..دقيقن منظورم همونی بود که تو کانمت آخرت نوشتی..آدم بی وجدان زياده و برای همين هم هست که کار دنيا اينه!اگه محکمه ای جز وجدان هم داشتيم اينقدر شلوغ پلوغ و نامرد نبود...اينطويه چون فقط وجدانه که محکمه ماست و اون رو هم اگه نداشته باشيم يعنی وايولا....

دختربارانی

من زمانی به خدا اعتقاد داشتم و زندگی کردن با اعتقاد به خدا خيلی سخت بود..تصميم گرفتم اعتقاد نداشته باشم بهش..نه که منکرش بشم..بلکه از روی طاقچه زندگی بذارمش کنار و راه خودمو برم..تصميم گرفتم ديگه اعتقاد نداشته باشم که به دادم می رسه و حرفم گوش ميده و دوستم داره.....نه ديگه بهش اعتقاد ندارم. و مهم نيست واسم که کدوم گوشه اين آسمون نشسته..وقتی دل من از غصه ترکيد و رفت..

دختربارانی

دل من هم يخ زده و ساکت و تنها و اميد نوری هم نيست...من اين حال و هوا رو خوب می شناسم..چيزی که نمی شناسم و يادم نمی آد هرگز شناخته باشم همون نور و شاديه..کاش که دلت زود شاد بشه... موفق باشی

دختربارانی

هان راستی..اينکه فقط ما ساکنان زمين به اختيار اعتقاد داريم رو فکر کنم فونه گات توی سلاخ خانه گفته..البته گويا گفته ما و چند سياره ديگه!جالبه واقعن..خوب ما واقعن معتقديم که اختيار داريم ولی..معلوم نيست چقدر تسليم خودمون هستيم..

شیرین

خیر! فونه گوت از زبون اون ترالفامادوری گفته از میون سی و دو تا سیاره مسکون، تنها تو زمین حرف از اراده و اختیار آزاده!

شیرین

سارای عزیزم سلام؛ راستش نمی دونم معیار های ما تو انتخاب یه کتاب چقدر یکی باشه. اما برای من، نثر از درجه اهمیت بالایی برخورداره. به همین خاطره که "الف،دال،میم" رو خیلی دوست دارم. نثرش مثل شعر میمونه، اما در عین حال سنگینی خودش رو حفظ میکنه. وگرچه به قول سمیه، میتونست یه رمانتیک ابکی باشه، اما جالبه که تا مرز این اتفاق پیش میره، اما ابکی نمیشه! پیشنهاد میکنم حتما بخونیش. صد در صد ارزشش رو داره.

شبنم

سلام ! ها تو خجالت نمی کشی ها ؟ تو خجالت نمی کشی ها ها ها ؟ همه جا حساب کشی می کنی ؟ منتظری من بيام وبلاگت نظر بدم بعد بيای نظر بدی ؟

حسين

جون من اينقدر از زمستون بد نگو!

آزاده

IN THE NAME OF GOD Interview with GOD مصاحبه با خدا -------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------- I dreamed I had an interview with God. در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم So you would like to interview me? God asked. او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟ If you have the time? I said. گفتم ....اگر وقت داشته باشيد.... God smiled. ?My time is eternity. لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد What questions do you have in mind for me? چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟ What surprises you most about humankind? پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟ God answered... پاسخ داد: That they get bored with childhood, آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ... they rush to grow up,

آزاده

چون کپی کردم متن انگليسی جابجا شد. معذرت می خواهم. کاملش را برات ميل زدم عزيزم.