شب...

<?xml:namespace prefix = v ns = "urn:schemas-microsoft-com:vml" /> <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

                                                   چه شب يكدستي است

گوش كن زنجره ها پشت هم نام تو را مي خوانند

من پر از اندوهم

تو پر از ترديدي

راستي زنجره ها از كجا نام تو را مي دانند؟

 

 

سكوت شيشه اي شب، بركه هاي آرامش ، لحظه هاي زيباي زندگي. سكوت شب باشكوه است. شب آرامشي دارد به زيبايي دريا ، ابهتي دارد به سنگيني زمان . پر رمز و راز و فتح ناشدني ، غير قابل درك. هزاران پرده تو در توي افسون و افسانه.

 

اي كاش مي شد تا ابديت بالا رفت. تا نا انتهاي تاريك. تا ناشناخته هاي دور دور دور. شب از سكوت سنگين است . از بار عظمتي كه بر دوش دارد. هرچه بيشتر بيانديشي ، هرچه بيشتر بنگري ، سنگين تر مي شود، تحمل ناپذير و ناگزير.

 

اي كاش مي توانستم شب هاي بي مهتاب را بر روي صخره اي بلند و تاريك ، در كنار دريا ، در ميان هياهو ي امواج كه بر تن شب مي سايند ، در ميان نسيم خنك شامگاهي و در زير نورپاشي ابدي آسمان بگذرانم. نه چيزي بگويم ، نه چيزي بشنوم. فقط بنگرم و فكر كنم. شايد زماني برسد كه با سياهي شب در آميزم و در سكوت و عظمت آن حل شوم.

 

/ 0 نظر / 4 بازدید