تجربه‌ی بودن

 

آنچه مرا وادار به نوشتن اين صفحات كرده است، بازگو كردن حقايقی است كه نبايد فراموش شوند. آنچه در ضميمه اين نامه آمده است ، داستانی تخيلی نيست. داستان يک تراژدی واقعی است كه من از دور ، از فاصله‌ای واقعا دور ، شاهد آن بوده‌ام . و شايد تنها شاهد آن. اين نامه اثباتی بر حقانيت نوشته‌های من نيست ، فقط شرح چگونگی رخ دادن ماجرا است. اميدوارم هركسي كه زمانی كتاب مرا می‌خواند به حرف‌های اين نامه نيز توجه نمايد. تمامی آنچه نوشتم را از زبان دوستی بازگو كرده‌ام كه هرچند در انتخابش نقشی نداشتم ولی از تمام انتخاب‌هايم بهتر بود. در دو سالی كه با او ارتباط داشتم چنان وابسته‌اش شدم كه بعد‌ها هيچ يک از دوستی‌های زندگيم به اين درجه از صميميت نرسيدند. با وجود اينكه دوستی ما ارتباطی تقريبا يكطرفه بود ، وابستگی من به او عجيب می‌نمود. من هرگز نمی‌توانستم با او تماس بگيرم يا درد دلهايم را به او بگويم . اين او بود كه در طول اين مدت خواب‌هايم را پر كرده بود و شب تا صبح با من حرف می‌زد. به مرور مطمئن شده بودم كه منشا آنچه در خواب می‌شنوم ، القايي خارجی است، باور كردن حرف‌هايش كار آسانی نبود. در ابتدا او را دروغگويی مردم آزار می‌پنداشتم كه در نزديكی من زندگی می‌كند و يا بدتر از آن بيماری روانی. ولي مسئله اين بود كه اصلا آزار و اذيتی در بين نبود. صحبتهای او آنقدر لطيف، شاعرانه و پر از احساسات بود كه نمی‌توانستم از وابستگی به آن خودداری كنم. در واقع غير قابل باور ترين مسائل، زمانی كه در ذهنم نجوا می‌كرد، باور پذير می‌نمودند. اين قدرتش را در تلقين  احساس و عواطف به بهترين و كامل‌ترين شكل بيشتر از هرچيز در او می‌پسنديدم. به مرور به حقيقت وجودی او ايمان می‌آوردم. همه چيزهايی كه می‌گفت به اندازه حضور خودش نزديک و ملموس بودند و من می‌پذيرفتم. باور كردم كه او دختری است از سياره‌ای دور ، جايي در همين كهكشان راه شيری، دورتر از همه موجودات زنده ای كه می‌شناختم  و نزديک‌تر از هركس با من. جسمش در ميلياردها كيلومتری ناكجای فضا و ذهنش در ميان لايه‌های ذهن من. می‌دانم  باور كردن حرفهايم كار ساده‌ای نيست . من هيچ كس را به علت باور نكردن آنها نكوهش نمی‌كنم هرچند برای خودم حقايقی قطعی هستند.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اوايل آشنايی به درستی متوجه ماجرا نبودم، تنها پس از چند روز با دركی ناگهانی به عمق مسئله پی بردم. شبانگاهی به آسمان چشم دوخته بودم كه از تصور چشمانی كه مرا می‌نگرند لرزيدم. جايی آن بالا حيات جريان داشت.

اوايل جذبه بود و كنجكاوی و ترس. ترس از فريب خوردن و يا بدتر از آن ترس از بازيچه موجودات فضايی قرار گرفتن. ترسی كه نتيجه‌ای نداشت چون ارتباط را من آغاز نكرده بودم و توانايی پايان بخشيدن به آنرا نيز نداشتم. پس لذت كنجكاوی بر ترس غلبه كرد. حس شيرين توانايی برقراری ارتباط آن‌ هم با موجود‌ی فرازمينی. دلم می‌خواست باور كنم از سياره‌ای ديگر است و باور كردم. البته اعتراف می‌كنم مدت زيادی طول كشيد تا رگه‌های ترديد كاملا از ذهنم، محو شوند .

 او هميشه می‌دانست چه سوالها و مشكلاتی در ذهنم هست و خود به آنها پاسخ می داد. می‌خواستم بدانم زبان ما را از كجا می‌داند و او می‌گفت: « مگر ما با الفاظ با هم سخن می‌گوييم؟ من آنچه می‌خواهم بگويم هستم و تو مرا با تمام وجودت درک می‌كنی. زبان تنها وسيله‌ای برای جبران ناتوانی در درک مستقيم است.»

من می‌خواستم بدانم  آيا همه مردم سياره‌اش مانند او هستند و او می‌گفت :« نه در واقع آنها مثل تو هستند. قدرت من برايشان عجيب و نامانوس است.مرا درک نمی‌كنند و بر طبق عادت از آنچه درک نمی‌كنند می‌هراسند.»

من می‌خواستم بدانم كه چرا من را انتخاب كرده و او می‌گفت :« من تو را انتخاب نكردم . در آن لحظه كه تصميم گرفتم به دنبال كسی در ورای سياره‌ام بگردم ، بی‌ آنكه تلاش زيادی كنم تو را يافتم كه از همه به من نزديک‌تر بودی .»

من می‌خواستم بدانم كه چرا اينقدر افسرده  است و اين غمی كه هنگام  صحبت از سياره‌اش در ذهنم می‌پيچد از كجاست و او می‌گفت:« روزی می‌فهمی. روزی به تو خواهم گفت.»

از مردمش صحبت می‌كرد ، از اخلاق و رفتار و آئين‌هايشان ، از تاريخ و تمدن‌هايشان ، از زبان‌ها و نژادها و دين‌هايشان. و معمولا در انتها با افسوس می گفت : «حيف است فراموش شوند. فراموشی بدترين نوع نابودی است. خيلی وحشتناک است كه بميری و هيچ كس يادي از تو نكند. خاطره‌ای با تو نداشته باشد. بودن يا نبودن تو برايش تفاوتی نكند. اصلا هيچ كس تو را نشناسد. بودنت را تجربه نكرده باشد كه افسوس نبودنت را بخورد.»

و من با دانشی ناخودآگاه مفهوم عميق حرف‌هايش را از لابه لای كلماتش می‌فهميدم. چيزی در درونم می‌دانست كه سخنانش كنايه از مرگی ناگزير دارند. اما نمی‌خواستم و نمی‌توانستم باور كنم. پيوندی ميان ما بود فراتر از فاصله‌ها ، زبان‌ها ، فرهنگ‌ها و هر چيز ديگری كه در اين جهان وجود دارد. پيوندی كه همه چيزش در وابستگی من ، در غير قابل دسترس بودن او  و در عجيب بودن و باور نكردنی بودنش بود. پيوندی ذهنی ميان دختری از زمين و دختری از فضا.

صحبت هايش سرشار از احساسات عميق بود. عشقی لطيف نسبت به مردمش ، نسبت به طبيعت زيبای سياره‌اش و نسبت به من. هرچند هرگز جز مهربانی و خونگرمی مردمانش نگفت  ولی می‌دانستم كه در تنهايی عميقی فرو رفته است. شايد به علت نيروی عجيبی كه داشت، همين توانايی رسوخ در ذهن‌ها و قدرت خواندن افكار ، همه تنهايش گذاشته بودند.   

يكی از سوال‌هايی كه هميشه در ذهنم بود و او هميشه آنرا ناديده می‌گرفت ، دليل ارتباط بود. چرا به دنبال يافتن موجودی در فراسوی سياره‌اش ، مرزهای ذهنش راتا چنين فاصله‌ای گشوده بود. چه نيازی او را به سوی من كشانده بود.

چند ماهی از ارتباطمان می‌گذشت كه شبی گفت :« می‌خواهم جواب سوالت را بدهم. تا به حال به تو نگفتم چون برايم آسان نبود. بيان كردنش پيش غريبه‌ای  كه ممكن بود دركش نكند تحملش را برايم مشكل‌تر می‌كرد. دلم می‌خواست زمانی كه مسئله را برايت می‌گويم احساساتم را كاملا درک كنی.»

لحظاتي چند به سكوت گذشت، سپس گفت :« شما مردم خوشبختی هستيد. نه اين خاطر كه امروز پيشرفته‌تر از ما هستيد  و نه به اين دليل كه گذشته طولانی‌تری داشته‌ايد. تنها به اين علت كه آينده داريد. چيزي كه ما نداريم. دوست من، ما مردمان تمدنی هستيم در سراشيبی نابودی. در همسايگی ستاره‌ای در حال مرگ. نمی‌دانم چه وقت، در كدام يک از روزهای محدود آينده ، خورشيد ما در ميان درخشش انفجار اين ستاره بی‌فروغ می‌شود. آنچه می‌دانم ناگزيری حادثه است. شايد اگر پيشرفته‌تر بوديم می‌توانستيم عده‌ای از مردممان را با سفينه‌هايی به سوی شما بفرستيم. ولی افسوس اميدی نيست كه قبل از انفجار ما بتوانيم  سفينه‌هايی آنچنان پرسرعت بسازيم كه ما را از مقابل امواج مرگبار نجات دهند. ما محكوم به مرگيم . همه آنچه در طول سال‌ها ساخته‌ايم نابود می‌شود. تمام تمدن‌ها، فرهنگ‌ها، هنرها و باور هايمان محو می‌شوند، بی آنكه خاطره‌ای در ذهن كسی باقی بگذاريم. نابوديمان خاطر هيچ كسی را مشوش نمی‌سازد و ما فراموش می‌شويم. به همين دليل است كه من با تو سخن می‌گويم. می‌خواهم مطمئن باشم كه چندين سال ديگر كه مردم تو با شادمانی به آسمان نگاه می‌كنند و ظهور ابرنواختری را جشن می‌گيرند، تو به ياد من و مردمم هستی. همين تصور كه كسی وجود دارد كه مردم من در خاطرش زنده هستند برايم كافی است. دلخوشی كوچكی است ولی مرا از وحشت فراموش شدن نجات می‌دهد.حتی شايد تو روزي شهامت نوشتن كتابی درباره ما را بيابی. حتی اگر هيچ كس آنرا باور نكند ، بازهم همان گوشه كوچكی كه از ذهنشان اشغال می‌كنيم غنيمت است.»

شنيدن ماجرا از زبان او  ضربه شديدی برای من بود. نمی‌توانستم باور كنم كه با اين چنين قدرتی درباره فاجعه صحبت می‌كند. به خودم اميدواری می‌دادم كه مسئله چندان جدی نيست و شايد چنين انفجاری تا چندين دهه ديگر رخ ندهد و آنها راه گريزی بيابند. ولي حقيقت همان بود كه او می‌گفت.

بعد از آن تا چند ماه ديگر نيز با هم ارتباط داشتيم. معمولا برای آنكه حرف‌هايش را فراموش نكنم به مرور آنها را می‌نوشتم . جرات نكرده بودم با هيچ كس درباره او صحبت كنم و تصميم نيز نداشتم اين كار را بكنم. تا آنكه ناگهان شبی بی‌خبر ساكت شد. نمی‌توانم ميزان اندوهم را توضيح دهم، ياس و وحشتی كه با فكر كردن به عمق فاجعه بر دلم مستولی می‌شد. زمان زيادی طول كشيد تا توانستم بر دلتنگی‌های شبانه‌ام غلبه كنم و زمان بيشتری طول كشيد تا شجاعت نگاه كردن به آسمان را بيابم. مسئوليتی كه او بردوش من نهاده بود سايه‌ای بود بر آرامش وجدانم. با اين حال سال‌های زيادی طول كشيد تا جرات نوشتن اين مطالب را پيدا كنم .

بعد از آن در تمام طول اين سال‌ها هر زمان كه از گوشه و كنار دنيا خبر ظهور نو اختری را می‌شنوم ، به ياد او می‌افتم. دوست ستاره شناسی دارم كه پيشش می‌روم و از او می‌خواهم كه ستاره  جديد را نشانم دهد. زمانی كه از پشت تلسكوپ به آن می‌نگرم ، می‌انديشم كه ممكن است او و مردمش نيز جزئی از نور اين ستاره باشند. به او فكر می‌كنم، به سرزمين ويران شده و تمدن فراموش شده‌اش، به بودنش و نبودنش. آري او تجربه‌ی بودنش را به من بخشيده بود.

 

/ 8 نظر / 4 بازدید
دمدمی

داستان زيرکانه و جذابی رو نوشتی اما فکر ماها رو نکردی که شب امتحانی چطوری من اين همه رو بخونم؟!

دمدمی

این: زبان تنها وسيله‌ای برای جبران ناتوانی در درک مستقيم است. بخشی از جان کلامت و بخشی دیگر داستان همیشگی بودن و نبودن. به یاد کافکا می افتم که می گفت بگذار نوشته هایم سوخته شوند و از من چیزی برای این کرمهایی که در هم میلولند باقی نماند نمی خواهم حتی خاطره ای در ذهن آنها باشم. با این وجود ادبیاتت آدم را به حال و هوای داستانهای کافکا می برد و نه محتوا که بیشتر یاد تهوع سارتر را در خاطرم زنده کرد(البته در حقیقت نمی دانم ارتباطی با آن دارد یا نه؟!) مجموعه جذاب بود و برای یک داستان چه بهتر از اینکه جذاب باشد و خواننده را تا آخر چشم دوز خود کند!

شبنم

سلام . من حوصله ندارم خیلی بلند می نویسی منم نخوندم . بعدا برای تعریف کن . خلاصه اش رو بگو چون حوصله ندارم بخونمش .

علي داسمه

سلام سارا جا ن . وبلاگ خوبي رو شروع كردي . از ديدنش و خواندن مطالبتون خوشحال شدم . اي كاش مي شد با كمك شما و ديگران كارهاي بزرگي رو انجام دهيم . لطفا به وبلاگ من هم لينك دهيد www.sampadbandar.persianblog.ir

من شرقی

فکر می‌کنم آکادمی از داشتن این داستان خوشحال بشود. براووو! یاد یکی از کارهای کلارک افتادم. بیشتر یادم آمد خواهم گفت کدام!

ريحانه

واقعی بودن فانی بودن است.زنده بودن در عشق است در رويا و نابود شدن.

روزبه

مبهم بود و قشنگ ... مثل خلسه پيش از خواب. يادم هست زمانی را که از هجوم روز خسته می شدم و چند صفحه آدم ها و خرچنگ ها يا کوزنتسوف بيهوشم می کرد... وقتی تمام شب را زنده گی می کردم... ويژگی ۵ شما را من هم دارم ... دردسر!!!

مهرآذر پارسی

درود بر شما دوست گرامی دو روز بیشتر به جشن سده نمانده.... .............................................. .............جشن سده ................................... بر شما .............................................. خجسته باد اگر خواهان توقف آب گیری سد سیوند هستید حتمن لوگوی پشتیبانی ما را در تارنگارتان بگذارید. من به ایران باور دارم من به پدرم کورش باور دارم به اهورامزدا سوگند می خورم که کشورم ایران را دوست دارم. http://ahvazrayane.myblog.ir