با آسمان نگو!

 

 PIC%20(40).jpg

 

 

با آسمان نگو!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

با من صداي تو امروز ماندني است.

در پيش من بمان

همراه و همنفس،

من از تمام فضاهاي اين جهان مستحق ترم.

 

 

تا آسمان نرو!

با من بيا و كنارم قدم گذار

شبهاي من پر است

 از ترس و التماس.

من سوختم ميان تمناي بودنت.

 

 

از آسمان بخوان!

از آسمان صاف دلت قصه اي بگو

تا آسمان من،

اين مه گرفته سنگين سر نوشت،

باران ببارد و شايد كه عاقبت

ابرش گذر كند.

 

 

 

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختر بارانی

سلام سلام.. برای کسی که از سطح زندگی برن پایین تر گاهن پیش میاد که اینطور بیگانه و تنها بشن..اولش که داشتم کامنت می نوشتم جمله ام اینطوری بود:برای همه پیش میاد که..ولی بعد فکر کردم و دیدم من درباره این قضیه تنهایی خیلی تو احوالات مردم دقیق شدم و دیدم اینطور نیست که واقعن همه احساس تنهایی بکنن...واسه خیلی ها یک تلفن ساده و غیبت کردن از اهل محل باعث میشه کلی شاد بشن!ولی همین که یک کم از سطح بری پایین تر ..همین که فکر کنی..همین که اهل فکر بشی..اهل دل بشی..اونوقت یه وقتایی میشه که یه حرفایی داری و به بهترین دوستت هم نمی تونی بزنی..نه که خصوصی باشن..یک چیزی هست تو وجودت نمی تونی ابرازش کنی..شاید به خاطر پی بردن به همون دنیای پرایوتی باشه که هر کدوم داری و یه گوشه هایی هست توش که فقط و فقط مال ماست...

دختر بارانی

قبول دارم که هر کسی نمی تونه رفیق باشه...قبول دارم که رابطه قرار نیست دو طرفه باشه..گاهی من میشم رفیق یکی ..گاهی یکی میشه رفیق من... شاید نشه واسه اونکه رفیق من شده اونقدر مایه گذاشت که اون واسه من میذاره..اینا حقایق غیر قابل انکار زندگی هستن..ولی من میتونم دینی رو که به اون دارم جای دیگه ادا کنم..اینطوری که رفیق یک نفر دیگه بشم...مثل وقتی که آموخته هامون رو به دیگری منتقل می کنیم واینطوری دینی رو که به آموزگار داشتیم ادا میکنیم..

دختر بارانی

وبلاگتو خوندم..نثر زیبایی داری..این شعر یک پست پایین تر رو هم قبلن تو آکادمی خونده بودم...یک شعر فانتزی فوق العاده است به نظر من.. و اون مطلب برای آنها که رد پایشان را در قلبم جا گذاشتند هم خیلی به دلم نشستند....خیلی وقتها به این موضوع فکر می کنم..به اونها که اومدن..به اونها که رفتن و به اونها که میان..هرچند حس میکنم هر چی سنم بیشتر میشه احتمال اینکه کسی بیاد کمتر میشه...ولی حقیقت اینه که آدمهای مختلف ردپاهای مختلف میذارن...نوع احساس ما هم نسبت به ردپاشون متفاوته....خیلی ها هم هستند فقط از اون دور دورای زندگی رد میشن بی اونکه ردی بذارن...اما خوبه که دل آدم شلوغ نباشه.....

دختر بارانی

و این شعر با آسمان نگو.... آسمون اگه ابری باشه و گرفته انگار میشه انعکاس دلهای گرفته..انگار میشه همه چی بهش گفت و حرف دل تنگ همه دل تنگهای دنیا رو ازش شنید.... و عجب قصه ایست..این تمنای بودن...... ببخشید که خیلی نوشتم!ممنون از حضورت.. راستی من همون ستاره آبی هستم..منتها نمیدونم چرا تو این وبلاگستان دوست داشتم بشم دختربارانی...شایدم دختربارانی سیاره ایکه ستاره اش آبیه! موفق باشی

شبنم

سلام سارا جوووووونم ! هه ! باورم نميشه اين حرفای لطيفو توی نظراتم تو نوشته باشی ! اخه نه همچين يه نموره با من خشانت به خرج ميدی ! بسی شاخ در اوردم !

شبنم

عزيزم شعراتو کجا می نویسی یه چهاتاشو من کش برم ها ؟ راستی ممنون ... خیلی هم ممنون !

شبنم

راستی ... بذار از شعرات بگم ... بر عکس شعرام وزن دارو زيبای تو شعرای من عين اين ميمونه که يه شعر انگليسی رو ترجمه کنيم به فارسی ! اواتار بذار ... يه قالب تک پيدا کن بذار ... کافيه سرچ کنی قالب ...

حسين

سلامم را تو پاسخ گوی... دمت گرم و سرت خوش باد. متاسفم از اينکه اينقدر دير آمدم(مجروح بودم!!) اينترنت مجانی ندارم مثل سابق! لينک وبلاگم رو الان ديدم و از اينکه قابل دونستيد خوشحال شدم به زودی به شما لينک خواهم داد. موفق و پايدار باشيد

شبنم

قاطی میشوند احساساتم باهم می شوند یک گرداب رنگین .. که بدون ظرف است ... در هوا معلق ... و شاید در خلا .... اپ کردم ... با شعر خودم ... اينم يه قسمتی ازش بود ...