بازی کتاب‌های نخوانده

این یک بازی ادبی جالب است که از طرف من شرقی دعوت شده‌ام. بازی کتاب‌های نخوانده.

امان از دست این کتاب‌های نخوانده! مثل یک کار نیمه تمام همیشه روی ذهنت سنگینی می‌کند. مدت‌ها آن‌ها را جایی سر دست می‌گذاری تا چشمت بهشان بیفتد و بلکه تمامشان کنی. ولی آخرش هم یکی دو دانه‌ای ناتمام مانده از زیر دستت در می‌رود.

کتاب‌های ناتمام من از کجا شروع شدند؟ از مارکز. بله بله دو مجموعه داستان کوتاه از مارکز که تمام نشده روی دستم مانده‌اند. یادم هست که بار دوم که با عزم جزم و در عین بی‌کتابی به سویشان رفتم، پس از خواندن یکی از داستان‌های کوتاه، کتاب را بستم و گفتم: "شاید سه چهار سال دیگر دوباره امتحان کنم، ولی الان اصلا حسش نیست." «قدیس» و «زنی که هر روز راس ساعت 6 صبح می‌آمد.» دو تا کتابی هستند که باعث تجدید نظر من در مورد مارکز شدند. همان «صد سال تنهایی»اش کافی بود و بعید می‌دانم به این زودی‌ها کتاب دیگری از او را بخوانم. و حواسم نیز جمع خواهد بود که دیگر کلاه مجموعه داستان کوتاه سرم نرود. با اینکه من یک زمانی(که خیلی هم دور نبوده) خوره‌ی هر چیز خواندنی‌ای بودم و الان هم دو تا رمان دیگر از مارکز در دسترس هست برای خواندن، ولی خب میزان کتاب خواری من کاهش پیدا کرده و ماکز هم امتیازهای منفی گرفته.

کتاب بعدی «مسیح هرگز به اینجا نرسید» کارلو لوی است. این هم یادم است که از نمایشگاه کتاب گرفته بودم. داستان خریدش هم این بود که یک ساعتی می‌شد در نمایشگاه گشته بودم و هنوز هیچ کتابی نخریده بودم که رسیدم به نشر هرمس. گفتم بذار از همین جا شروع کنم! اصلا شروع خوبی نبود! این کتاب رسما مرا بیچاره کرد. بارها و بارها آمد و رفت و چه بعدازظهرهایی به خاطر فرار از خواندنش گرفتم خوابیدم!! دیگر سراغش نخواهم رفت.

بعدی «یک مرد» اوریانا فالاچی است. کتاب بدی نبود ولی تا همان جایی که خواندمش کافی بود. با اینکه من از داستان‌های روایت‌گونه و از زبان اول شخص خوشم می‌آید و داستان‌های با درون‌مایه‌ی انقلابی را می‌پسندم ولی اوریانا حوصله‌ام را سر برد از پر حرفی. تا همان جایی که خواندم بسش بود، فقط نفهمیدم آخرش چی شد!

کتابی هست به نام «هفت سردار نامی» نوشته شاپور آرین نژاد نامی! فقط دلم می‌خواهد از این جناب بپرسم چطور توانسته چنین چیزی بنویسد؟؟؟ من هر وقت این کتاب را می‌بینم شدیدا احساساتم جریحه‌دار می‌شود و از خودم خجالت می‌کشم که اصلا شروع به خواندنش کردم. بله همین قدر ... بود.

یک کتاب دیگر هم هست که کاملا فراموش شده بود و البته هنوز در حال خواندن محسوب می‌شود ولی با یک وقفه یکساله در میانش. «سه‌شنبه‌ها با موری» میچ آلبوم، این داستان را خریدم چون از فیلمش خوشم آمده بود ولی فراموش کرده بودم که : هیچ وقت از فیلم‌هایی که قبل از دیدنشان کتابشان را خوانده‌ام و از کتاب‌هایی که قبل از خواندنشان فیلمشان را دیده‌ام خوشم نیامده!

 

من هم شبنم، نازنینن، دمدمی و عبدالله را دعوت می کنم. 

/ 13 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عبداله

سلام. بازی جالبيست .در اسرع وقت به رو چشم در اين بازی شرکت نمی‌کنيم!

شبنم

سعی میکنم تمام کتابخونمون رو به عنوان نخوانده بنویسم

Ali

سلام من در به در دنبال " یک مرد " می گردم. مال خودمو یه بی معرفتی دزدید! می شه بگید از کجا گیر آوردیدش؟

من شرقی

ببینم این هفت سردار نامی، در مورد ایران باستان نیست یک وقت؟ اگه این طور باشه که همه‌ی کتاب‌های این طوری ستم هستن! خوبشو ندیدم تا حالا! ولی چه کتاب‌های سختی نوشتی ها!

پدرخوانده

اين بازی من را ياد يکی از مقاله های شهروند می اندازد که در آن منتقدان برتر جامعه ادبی آمريکا، از کتابهای نخوانده خود گفته بودند و در اين گفتگو بيان کرده بوند که خيلی از کتابهای مشهور نويسندگان بزرگ و برندگان نوبل را نخوانده اند و باز ياد گفتگوی خرمشاهی و پاک آيين در مورد اينکه در زمان حاضر و با وجود صنعت پيشرفته نشر بايد تصميم گرفت که چه کتابی را نخواند در مورد کامنت شما در مورد پست نازای آبستن، مثل اينکه شما افکار آزاد آنديشی يا ليبراليستی قبل خود را رها کرده ايد و به شدت محافظه کار شده ايد شايد همه ما از اينکه با بالا رفتن سن، فرد کوچکتری از ما، گذشته فکری ما را يادآوری کند، فرار می کنيم. یا اینکه خودمان را در مقابل خودمان قرار دهد. محکوم کردن خودمان در گذشته کار درستی نیست البته پست من، بیشتر راجع به فلسفه خلقت، اخلاق زایش، حقوق سقط جنین، زایش اخلاقی فکر از ذهن بود از لینکهایی که در مورد مسابقه داستان نویسی گذاشته بودید، ممنون

دمدمی

شرمنده فرموديد رفيق شفيق! شما هم البته کم غرب بازی در نمی آوريد، ها! به هر حال خدا خیرتان بدهد در این یبوست(؟) فکری سوژه ای برای پست بعد به دستمان دادید. به روی چشم. --- راستی اگر دستتان به این علی آقا از افغانستان رسید به ایشان از قول ایما بگویید این سوال های شما ایما را به جنسیتمان مشکوک می کند، نکنید از این کارها را لطفا. تنها چیزی که در این دوره و زمانه به آن شک نداریم همین است!

دمدمی

پست آخر ایما شد برای شما و داستانی که نوشتیم رفت ته صف!

دمدمی

اين بازی هنوز تمام نشده؟

Bluestar

اتفاقن منم گیر همین نوستالژیه هستم! اصلن از اولش که اومدم همین اشتباه رو مرتکب شدم و فقط به خاطر نوستالژی اومدم توی پرشین...و اتفاقن منم به دلیل پستامه که از پرشین بلاگ نمی‌رم! سخته! صد و خورده‌ای تا چیز نوشتم! چطوری همشو ببرم توی یک وبلاگ دیگه؟ اگه می‌شد من الان با کمال میل اینکارو می‌کردم...ش