سایه‌ای در پناه دیوار

شب هنگام <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

سایه‌ای می‌گذرد در پناه دیوار

سرد و مرطوب و سنگین،

ساکت و بی‌شکوه و تودار.

شب پر ستاره است

او میان سیاهی، در حاشیه دیوار.

 

در طنین قدم‌های سنگینش،

زنجره‌ها بی‌صدا می‌شوند،

بی‌دلیل می‌گریزند و

می‌گذارند قدم‌هایش وهمناک‌تر سکوت را بشکند.

 

شب‌تاب‌‌ها

لرزان از برابرش دور می‌شوند،

بی تاب از موج سرمایی که غریبه است،

خاموشی می‌گزینند و

رنگی سیاه‌تر به تاریکی می‌بخشند.

 

ستارگان مات می‌شوند.

مات می‌شوند و

زیر سنگینی سایه مرطوب ابر مانندش

بیشتر به سوسو می‌نشینند.

 

و پیکر آرام آرام می‌رود

خسته و تکیده،

بی‌تکیه گاه، در امتداد کوچه، در پناه دیوار

در میان سکوت و سیاهی،

در شبی که پرستاره است،

می‌رود و کوچه را پشت سر می‌گذارد.

می‌رود و بار گناهانش را می‌برد.

 

ستارگان رفتنش را به درخششی دوباره شادی می‌کنند.

زنجره‌ها می‌خوانند،

شب‌تاب‌‌ها

می‌رقصند  

و شب جان می‌گیرد.

 

/ 7 نظر / 5 بازدید
عبداله

...و شب جان می‌گيرد. ديريست که سايه‌ها فرمان نمی‌برند، و به تکرار قدمهايت گام برنمی دارند. بايد قصد از خود گذشتن کنيم.

علی

کاش ميگفتی خودت چه تحليلی داری از نوشته ات. شب وحشت دارد شب بی مهتاب شب ظلمت و تاريک هر غلطی و هر درستی را پنهان ميکند مطلق ظلم حاکم است خوب استبه اميد و توفيق بيشتر و خوبتر

شبنم

من کامنت گذاشتم به بار ها !!! نمیدونم چی شد !!!؟ به هر حال ختم کلوم میخواستم بگم اصلا مثل بقیه ی نوشته هات نبود .. یه چیز جدید بود ... و نا اشنا ... کلامش نا آشنا بود

دمدمی

من الان کافي نتم! مدتی بلاگت لود نمي شد دلواپس شديم بی خبر جم کردی رفتی! از اين کارها نکنی!

دختربارانی

در ضمن اونی که دارم از دستش در می‌رم کس دیگه است نه تو..تو که دوستمی..

دختربارانی

وای خوش به حالت سارا..کاش می‌تونستم بنویسم....وقتی نوشته‌های قشنگ تو رو می‌خونم احساس می‌کنم تو بهترین حالت فقط روزنامه نوشتم! نه متن! خوش به حالت! حسودیم شد... شاید چون این مدلی که تو می‌نویسی دقیقن همون سبک نگاریشه که دلم می‌خواست می‌تونستم بنویسم.....

برومند

سلام: سايه در سردی سکوت چه وحشت تيره وباران چه دلپذير اما سردی زيبا در سايه ديوار در شب تا ريک وحشت ناگذير می آفريند وغريبه ها درشب تاب بيتاب بهبهبهبهبهبهبهبهبهبهبهبهبه