آن روز که رفتم...

 

مرا ندیدی و رفتی<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دلم میان تمام سیاهی‌ها جا ماند.

مرا ندیدی و رفتم

نهال خشک نگاهم،

در اشتیاق نگاهت به آرزو خشکید.

 

مرا تمامی امروز،

مرا تمامی دیروزهای غیبت تو،

فقط حضور همین اشتیاق در دل بود.

 

مرا به بانگ نگاهت صدا بزن ای دوست،

دلم به شوق صدایت سکوت می‌خواند.

مرا به گفتن یک لب سلام مهمان کن

دلم به حسرت یک دل سلام پاسخ ماند....

 

مرا میان همه سایه‌ها رها کردی

مرا ندیدی و بی‌اعتنا گذر کردی....

اصفهان ۳۰/۱/۸۴

/ 3 نظر / 6 بازدید
عبداله

مرا به گفتن يک لب سلام مهمان کن ... انتظار در شعر شما به خوبی بيان شده با اينکه از خود کلمه انتظار استفاده نشد بود. در پناه هو

دمدمی

در کامنتی که برای حضرت اينجانب گذاشتی فکر نمی کنم روی سخنت با من بوده باشد. اميدوارم! چراکه فکر نمی کنم اينقدر سنگلانه با نوشته های مکنونات قلبی (حالا هر چيزی) ديگران برخورد کنم. در مورد شعر کاری با پشت پرده ندارم و بيشتر با وزن و آهنگ و رونما حال می کنم(البته شعرهای کلاسيک نه!). اين شعرها برای خوانندگانی مثل من از آن نوعشان را به لذت وامی دارد که کسی در ذهنشان تداعی شود. ما که: هيچ! حالا کمی درددل کنيم اينکه خيلی بيمزه است که گاهی آهنگ های عاشقانه حضرات و بخصوص ابی را گوش می دهم و باز: هيچ!

برومند

سلام به اين قشنگی شعر جالب جذاب بود ولی دلپذيروگيرا موفق وکامگار باشيد