کورت ونه‌گات(فونه گات) درگذشت!

                                  

                                      فونه گات

وقتی کتابی می‌خوانیم چیزی از ژرفای آن به روحمان راه پیدا می‌کند و بعضی وقت‌ها خیال می‌کنیم نویسنده متعلق به ما و دوست ماست، این‌ها را پل استر در جایی گفته است. و حقیقت است. کتاب‌های یک نویسنده را می‌خوانی و به اندیشه‌هایش راه پیدا می‌کنی و احساس می‌کنی می‌شناسی‌اش. به او علاقه‌مند می‌شوی و دلت را خوش می‌کنی به اینکه شاید کتاب جدیدی بنویسد. بعد یک روز صبح می‌شنوی که مرده است. به همین سادگی... به قول خودش بله رسم روزگار چنین است!

 فونه‌گات رفت و من هنوز در میانه راه خواندن زمان‌لرزه‌اش مانده‌ام.

       

قسمتی از کتاب سلاخ‌خانه شماره پنج:

     بيلی به ساعت روی اجاق نگاه كرد، تا آمدن بشقاب پرنده هنوز يک ساعت وقت مانده بود، وارد سالن شد،  گردن يک بطری را مثل گرز در دست گرفته بود و حركت می‌داد؛ تلويزيون را روشن كرد. كمی در بعد زمان چند پاره شد؛ بيلی فيلم آخر شب تلويزيون را يک بار از آخر به اول و بار دوم به طور عادی از اول به آخر تماشا كرد. فيلم درباره بمب‌افكن‌های آمريكا در جنگ جهانی دوم بود و درباره مردان شجاعی كه آنها را به پرواز درمی‌آوردند. از چشم بيلی كه فيلم را برعكس تماشا می‌كرد داستان آن چنين بود:

     هواپيماهای آمريكايی، كه پر از سوراخ و مردهای زخمی و جنازه بودند، از فرودگاهی در انگلستان، پس پسكی از زمين بلند می‌شدند. در آسمان فرانسه، چند جنگنده آلمانی پس پسكی پرواز می‎کردند و تركش خمپاره‌ها و گلوله‌ها را از بدنه هواپيماها و تن خدمه آنها می‌مكيدند.

     گروه هواپيماها پس پسكی از روی يكی از شهرهای آلمان كه در شعله‌های آتش می‌سوخت پرواز می‌كردند. بمب‌افكن‌ها دريچه مخزن بمب‌هايشان را باز كردند، با استفاده از يک سيستم مغناطيسی معجزه‌آسا شعله‌های آتش را كوچک كردند، آنها را به درون ظرف‌های فولادی استوانه‌ای مكيدند و ظرف‌های استوانه‌ای را به درون شكم خود بالا كشيدند. ظرف‌ها با نظم و ترتيب در جای خود انبار شدند.

     وقتی هواپيماها به پايگاه خود بازگشتند، استوانه‌های فولادی از جای خود پياده شدند و با كشتی به ايالات متحده آمريكابازگردانده شدند. اين استوانه‌ها را در كارخانه‌هايی كه شبانه روز كار می‌كردند، پياده كردند و محتويات خطرناک آنها را به مواد معدنی مختلف تجزيه نمودند. دردناک اينكه بيشتر اين كارها را زنان انجام می‌دادند. مواد معدنی را برای عده‌ای متخصص در مناطق دورافتاده حمل كردند. اين متخصصان كارشان اين بود كه مواد معدنی را به داخل زمين برگردانند، با زيركی آنها را پنهان كنند تا ديگرهرگز اين مواد معدنی نتوانند به كسی آسيبی وارد كنند.

معرفی کتاب سلاخ‌خانه شماره پنج

داستانی کوتاه از فونه گات

 

/ 10 نظر / 23 بازدید
ريحانه

مردن يک نويسند زياد واقعی نيست به دل نگير..

دختربارانی

من قشنگ درک می‌کنم چی می‌گی. ارتباطی که کتاب‌خون‌ها با نویسنده برقرار می‌کنن، یه چیز خاص و عمیقه. نویسنده براشون وجود پیدا می‌کنه و کنارشونه و وقتی می‌میره، اندوه مرگش واقعیه...حس اینکه وقتی کتاب رو می‌خونی می‌دونی که دیگه این نویسنده نیست که حرف تازه‌ای بگه که نگارنده‌ی این سطور واسه همیشه رفته...خلاصه غمیگنه دیگه

دختربارانی

این شعر پایینی حرف نداشت..منو یاد یه ترانه‌ی نه چندان ارزشی انداخت..یاد این سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم، هر لحظه جز این دست مرا مشغله‌ای نیست.... موضوع فقط زخمه..انگار که باید این زخم‌ها روی روحمون باشن...انگار نباید هیچ‌وقت التیام پیدا کنن... منم می‌دونم یه جایی اشتباه رفتم، خوب هم می‌دونم کجارو..شاید بیشتر از یه جا بوده باشه..اما خب خشت کج گذاشته شده و راه برگشتی هم نیست..واسه من که نیست..کاش بود!

دختربارانی

و در مورد اینترنت..همینه که میگی..گرمای حضور جمعه..یه جایی واسه گم شدنه! حتااگه مجازی باشه..خب به هرحال روح ما هم یه جورایی مثه اینترنت می مونه! هست ولی نیست

سلام سارای عزيزم. مرسی گلم از يادداشت پرشور و احساسی که برام گذاشتی. مطمینم که همین جوره که تو می گی... دختر نازم خيلی مطالب قشنگ و خوبی تو وبلاگت جمع کردی و حيف که من امشب کمی خستم و نمی تونم حسابی بخونمت. ولی شعر قشنگتو و اين پست آخريتو خوندم با افتخار در ؛همراهان صلح و دوستی؛ لينکت دادم که بدونی چقدر خوشحالم از يافتن تو و چقدر برام مهمه و دلم می خواد که همراه بمونی

سارا! نوشته هات زيباتر از اونيه که اجازه بده خواب به من غلبه کنه! آفرين دختر باهوش خوش قلم خوش ذوق خواب از سرم حسابی پريده و دارم می رم که حسابی بخونمت

مرجان

راستی من مرجان بودم که اينا رو نوشتم! اسم و وبلاگم رو يادم رفت!

مرجان

رفتم و نگاهی به نوشته های قبلی ت انداختم سارای عزيز. يکی از يکی بهتر بی تعارف می گم خوشحالم که پيدات کردم

مرجان

سارا اون داستانی که لينک دادی فوق العادست(داستانی کوتاه از فونه گات)... کاش بقيه هم برن بخونن و از دست ندن... مرسی