آبی بيكران آسمان


سارا

صفحه نخست
تماس با نویسنده

نویسنده وبلاگ
سارا

دفتر شعر
ماه نشین
هنوز هم گاهی وقت‌ها
اعتراف
سایه‌ای در پناه دیوار
آن روز که رفتم
بی‌سرزمين‌تر از باد
بازی ناتمام
راه
کاشته‌های بی‌برداشت
نمی‌دانم
با آسمان نگو

آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
اسفند ۸٤


لینک دوستان
دم
دمدمی
کاغذ کاهی
مثل من... مثل تو
يادداشتهای پراکنده نازنين
تاملات علمي‌تخيلي و فانتزي
دلتنگی‌های برنامه‌نویس پلاک 32
بي خوديهای تنهايی
سيگنال به نويز
من شرقی
برگ برگ

داستان‌های کوتاه
2BR02B
خویشاوند
فضانورد مرده
هریسن برگرسن
انواع مختلف تاریکی
دسته گلی برای الجرنون
تماس شبانه به خرج مقصد
همچنان دل عاشق است و ماه تابان
آن قطار عازم جهنم
آن آخرین کلمه
کاساندرا
گزارش
رواندا

معرفی کتاب
گهواره گربه، ونه‌گات
آیا آدم‌مصنوعی‌ها خواب گوسفندبرقی می‌بینند؟، دیک
سلاخ‌خانه شماره پنج، ونه‌گات
دنیای قشنگ نو، هاکسلی
کشور آخرین‌ها، استر

لوگوی دوستان

Image and video hosting by TinyPic

آمار و خروجی وبلاگ
  RSS 2.0  


بی‌سرزمين‌تر از باد!

 

ما پیش می‌رویم

تا بیکرانه‌ترین اعماق ناشناخته

در جستجوی یافتن یک سرزمین نو.

جایی که در چشم کودکانمان

خورشید تنها خاطره‌ای باشد در ذهن آسمان،

کاهی فتاده از گاری کهکشان.

 

ما پیش می‌رویم

در پشت پلک‌های خیسمان

تصویر آخرین نگاه‌های عاشقانه نهفته است،

تصویر ماندگار زمین،

سرزمین آب.

تصویر خانه‌ای که پاسش نداشتیم.

 

بگذار هر روزمان در حسرت دیدار یک افق،

هر شاممان به آرزوی رنگ و روی ماه،

بر ما گذر کند.

ما این عذاب را بدهکار بوده‌ایم.

 

 


نویسنده : سارا ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ :: پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦


کورت ونه‌گات(فونه گات) درگذشت!

                                  

                                      فونه گات

وقتی کتابی می‌خوانیم چیزی از ژرفای آن به روحمان راه پیدا می‌کند و بعضی وقت‌ها خیال می‌کنیم نویسنده متعلق به ما و دوست ماست، این‌ها را پل استر در جایی گفته است. و حقیقت است. کتاب‌های یک نویسنده را می‌خوانی و به اندیشه‌هایش راه پیدا می‌کنی و احساس می‌کنی می‌شناسی‌اش. به او علاقه‌مند می‌شوی و دلت را خوش می‌کنی به اینکه شاید کتاب جدیدی بنویسد. بعد یک روز صبح می‌شنوی که مرده است. به همین سادگی... به قول خودش بله رسم روزگار چنین است!

 فونه‌گات رفت و من هنوز در میانه راه خواندن زمان‌لرزه‌اش مانده‌ام.

       

قسمتی از کتاب سلاخ‌خانه شماره پنج:

     بيلی به ساعت روی اجاق نگاه كرد، تا آمدن بشقاب پرنده هنوز يک ساعت وقت مانده بود، وارد سالن شد،  گردن يک بطری را مثل گرز در دست گرفته بود و حركت می‌داد؛ تلويزيون را روشن كرد. كمی در بعد زمان چند پاره شد؛ بيلی فيلم آخر شب تلويزيون را يک بار از آخر به اول و بار دوم به طور عادی از اول به آخر تماشا كرد. فيلم درباره بمب‌افكن‌های آمريكا در جنگ جهانی دوم بود و درباره مردان شجاعی كه آنها را به پرواز درمی‌آوردند. از چشم بيلی كه فيلم را برعكس تماشا می‌كرد داستان آن چنين بود:

     هواپيماهای آمريكايی، كه پر از سوراخ و مردهای زخمی و جنازه بودند، از فرودگاهی در انگلستان، پس پسكی از زمين بلند می‌شدند. در آسمان فرانسه، چند جنگنده آلمانی پس پسكی پرواز می‎کردند و تركش خمپاره‌ها و گلوله‌ها را از بدنه هواپيماها و تن خدمه آنها می‌مكيدند.

     گروه هواپيماها پس پسكی از روی يكی از شهرهای آلمان كه در شعله‌های آتش می‌سوخت پرواز می‌كردند. بمب‌افكن‌ها دريچه مخزن بمب‌هايشان را باز كردند، با استفاده از يک سيستم مغناطيسی معجزه‌آسا شعله‌های آتش را كوچک كردند، آنها را به درون ظرف‌های فولادی استوانه‌ای مكيدند و ظرف‌های استوانه‌ای را به درون شكم خود بالا كشيدند. ظرف‌ها با نظم و ترتيب در جای خود انبار شدند.

     وقتی هواپيماها به پايگاه خود بازگشتند، استوانه‌های فولادی از جای خود پياده شدند و با كشتی به ايالات متحده آمريكابازگردانده شدند. اين استوانه‌ها را در كارخانه‌هايی كه شبانه روز كار می‌كردند، پياده كردند و محتويات خطرناک آنها را به مواد معدنی مختلف تجزيه نمودند. دردناک اينكه بيشتر اين كارها را زنان انجام می‌دادند. مواد معدنی را برای عده‌ای متخصص در مناطق دورافتاده حمل كردند. اين متخصصان كارشان اين بود كه مواد معدنی را به داخل زمين برگردانند، با زيركی آنها را پنهان كنند تا ديگرهرگز اين مواد معدنی نتوانند به كسی آسيبی وارد كنند.

معرفی کتاب سلاخ‌خانه شماره پنج

داستانی کوتاه از فونه گات

 


نویسنده : سارا ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ :: پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦


بازی ناتمام...

 

تمام بازیچه‌های بچگیم را

با تمام کتابچه‌های نوجوانیم

و تمام عشق‌های جوانیم،

فرسوده کرده‌ام!

دیگر هیچ چیز نمانده برای فرسودن

جز روح و فکر و اندیشه.

می‌فرسایم و می‌فرسایم و می‌فرسایم

در نشیب تکرارهای هرروزه

در فراز تکرارهای نیامده

 

دوری است که می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد

سرنوشتی است که تاس می‌ریزد

و مهره خاک خورده‌ای که دنبال می‌کند

تمام چرخ‌های دوران‌های بی‌پایانش را

به تمنای نوبت بازی

 

با افکارم بازی می‌کنم

و داستان‌های خودم را می‌خوانم

و معشوق‌های خودم را می‌سازم

و روح خودم را فرسوده می‌کنم.

رمز ساده بزرگ شدن من همین است.

استقلال،

از تمام بازیچه‌ها و کتابچه‌های فرسوده.

از تمام عشق‌های کهنه.

 

حاشیه‎های سرد و سرد و سرد

گرما میان ماجراست!

همان جایی که تاسی می‌چرخد و می‌رقصد و می‌ماند و

نوبت بازی این دورش را نیز می‌رباید.

 

عجین با تنهایی تمام خیابان‌های باران گرفته

این سوی تمام شیشه‌های بخارآلود و زنده

آن سوی کوچه‌باغ‌های ندیده

ره می‌سپارم

 

 و گرد و غبار سال‌های فراموشی

میان همیشگی و بی‌زمانی

می‌بارد و می‌بارد

و سیاه مهره بی‌نشان و بی‌نوبت و بی‌بازی

آرام آرام آرام، گم می‌شود،

 

می‌روم و می‌دانم که جایی اشتباه کرده‌ام

جایی بازی‌هایم را ناتمام گذاشته‌ام

جایی بازیچه‌هایم را گم کرده‌ام

 

مثل مهره‌ای که بیرون رفته باشد از بازی.

 

من جایی ناتمام مانده‌ام...

 


نویسنده : سارا ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ :: چهارشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٦