تمام بازیچههای بچگیم را
با تمام کتابچههای نوجوانیم
و تمام عشقهای جوانیم،
فرسوده کردهام!
دیگر هیچ چیز نمانده برای فرسودن
جز روح و فکر و اندیشه.
میفرسایم و میفرسایم و میفرسایم
در نشیب تکرارهای هرروزه
در فراز تکرارهای نیامده
دوری است که میچرخد و میچرخد و میچرخد
سرنوشتی است که تاس میریزد
و مهره خاک خوردهای که دنبال میکند
تمام چرخهای دورانهای بیپایانش را
به تمنای نوبت بازی
با افکارم بازی میکنم
و داستانهای خودم را میخوانم
و معشوقهای خودم را میسازم
و روح خودم را فرسوده میکنم.
رمز ساده بزرگ شدن من همین است.
استقلال،
از تمام بازیچهها و کتابچههای فرسوده.
از تمام عشقهای کهنه.
حاشیههای سرد و سرد و سرد
گرما میان ماجراست!
همان جایی که تاسی میچرخد و میرقصد و میماند و
نوبت بازی این دورش را نیز میرباید.
عجین با تنهایی تمام خیابانهای باران گرفته
این سوی تمام شیشههای بخارآلود و زنده
آن سوی کوچهباغهای ندیده
ره میسپارم
و گرد و غبار سالهای فراموشی
میان همیشگی و بیزمانی
میبارد و میبارد
و سیاه مهره بینشان و بینوبت و بیبازی
آرام آرام آرام، گم میشود،
میروم و میدانم که جایی اشتباه کردهام
جایی بازیهایم را ناتمام گذاشتهام
جایی بازیچههایم را گم کردهام
مثل مهرهای که بیرون رفته باشد از بازی.
من جایی ناتمام ماندهام...