بعضی وقتها، بعضی افراد معماهای لاینحلی میشن.
بعضیوقتها، بعضی افراد خودشون رو توی مسیری میندازن، کار ندارم درست یا غلط، که دیگه نمیشه همراهشون رفت. نمیخوان کسی کنارشون باشه. نمیخوان اصلا کسی باشه. میخوان تنها باشن.
وقتی یکی از اطرافیانم این طوری میشه خیلی عذاب میکشم.
آدمها یواش یواش برای هم محو میشن.
یواش و عذابآور و فرسایشی.
این جور مواقع دلم میخواد فرار کنم، فراموش کنم، بیتفاوت بشم.
ولی این هم خودش یه عذاب مضاعفه.

و همان طور که خودت آن روز گفتی هر چیزی یک جایی باید تمام شود. و تمام شد... تمام تمام. سالهای سال پیش شروعش کردی، از خوشی و بدی این همه سال گذشتی، تا به امروز برسی، 2 اردیبهشت 87.
چقدر جایت خالی است. تا همیشه.

رگبار بهاری
باران میبارید
انگار به جای تمام زمستان که نباریده بود، میبارید.
بارید و هرچه خاک خورده بود این شهر غبارگرفته، شست و برد.
بارید تا ثابت کند بهار آمده.

حسن ختام

هفته آخر سال است و دستم برای نوشتن سنگین. دلم میخواهد بنویسم: نرم نرمک میرسد اینک بهار، خوش به حال روزگار...ولی بهار مدتهاست اینجا رسیده. سه هفتهای میشود که باغچهی حیاطمان پر از گلهای شببو و زنبق شده و لباسهای زمستانی جمع شده. هوا ناجوانمردانه دارد گرم میشود. کار بهار از نرمنرمک گذشته!
چقدر هیجان بود در نوروزهای بچگی! هر چند امروز آن هیجان نیست ولی باز هم در آرامشی شیرین منتظر گذشتن این هفتهام. حس قشنگی است که زمان را تقسیم میکنند. هر چند برای من آن قدر سریع گذشت امسال که گذران روزهایش از دستم در رفته ولی باز هم خوب است که پایانی دارد. خوشم میآید از این تعبیر سمبولیک پایان یافتن و دوباره آغاز شدن. از حس داشتن فرصت دوباره، از حس وجود نقطه عطف، حس تعیین یک نقطهی خاص در یکپارچگی زمانی. خوشم میآید از حس پایان یافتن یک بازه زمانی و شروع دیگری.

بازی کتابهای نخوانده
این یک بازی ادبی جالب است که از طرف من شرقی دعوت شدهام. بازی کتابهای نخوانده.
امان از دست این کتابهای نخوانده! مثل یک کار نیمه تمام همیشه روی ذهنت سنگینی میکند. مدتها آنها را جایی سر دست میگذاری تا چشمت بهشان بیفتد و بلکه تمامشان کنی. ولی آخرش هم یکی دو دانهای ناتمام مانده از زیر دستت در میرود.
کتابهای ناتمام من از کجا شروع شدند؟ از مارکز. بله بله دو مجموعه داستان کوتاه از مارکز که تمام نشده روی دستم ماندهاند. یادم هست که بار دوم که با عزم جزم و در عین بیکتابی به سویشان رفتم، پس از خواندن یکی از داستانهای کوتاه، کتاب را بستم و گفتم: "شاید سه چهار سال دیگر دوباره امتحان کنم، ولی الان اصلا حسش نیست." «قدیس» و «زنی که هر روز راس ساعت 6 صبح میآمد.» دو تا کتابی هستند که باعث تجدید نظر من در مورد مارکز شدند. همان «صد سال تنهایی»اش کافی بود و بعید میدانم به این زودیها کتاب دیگری از او را بخوانم. و حواسم نیز جمع خواهد بود که دیگر کلاه مجموعه داستان کوتاه سرم نرود. با اینکه من یک زمانی(که خیلی هم دور نبوده) خورهی هر چیز خواندنیای بودم و الان هم دو تا رمان دیگر از مارکز در دسترس هست برای خواندن، ولی خب میزان کتاب خواری من کاهش پیدا کرده و ماکز هم امتیازهای منفی گرفته.
کتاب بعدی «مسیح هرگز به اینجا نرسید» کارلو لوی است. این هم یادم است که از نمایشگاه کتاب گرفته بودم. داستان خریدش هم این بود که یک ساعتی میشد در نمایشگاه گشته بودم و هنوز هیچ کتابی نخریده بودم که رسیدم به نشر هرمس. گفتم بذار از همین جا شروع کنم! اصلا شروع خوبی نبود! این کتاب رسما مرا بیچاره کرد. بارها و بارها آمد و رفت و چه بعدازظهرهایی به خاطر فرار از خواندنش گرفتم خوابیدم!! دیگر سراغش نخواهم رفت.
بعدی «یک مرد» اوریانا فالاچی است. کتاب بدی نبود ولی تا همان جایی که خواندمش کافی بود. با اینکه من از داستانهای روایتگونه و از زبان اول شخص خوشم میآید و داستانهای با درونمایهی انقلابی را میپسندم ولی اوریانا حوصلهام را سر برد از پر حرفی. تا همان جایی که خواندم بسش بود، فقط نفهمیدم آخرش چی شد!
کتابی هست به نام «هفت سردار نامی» نوشته شاپور آرین نژاد نامی! فقط دلم میخواهد از این جناب بپرسم چطور توانسته چنین چیزی بنویسد؟؟؟ من هر وقت این کتاب را میبینم شدیدا احساساتم جریحهدار میشود و از خودم خجالت میکشم که اصلا شروع به خواندنش کردم. بله همین قدر ... بود.
یک کتاب دیگر هم هست که کاملا فراموش شده بود و البته هنوز در حال خواندن محسوب میشود ولی با یک وقفه یکساله در میانش. «سهشنبهها با موری» میچ آلبوم، این داستان را خریدم چون از فیلمش خوشم آمده بود ولی فراموش کرده بودم که : هیچ وقت از فیلمهایی که قبل از دیدنشان کتابشان را خواندهام و از کتابهایی که قبل از خواندنشان فیلمشان را دیدهام خوشم نیامده!
من هم شبنم، نازنینن، دمدمی و عبدالله را دعوت می کنم.

هايکو
آرامبخشهای کوچک سبز رنگ
میرسانند مرا به این ادراک
که چرا بعضیها معتاد میشوند.

ماه نشين
در آغازین لحظات باور تنهاییام
جامم را میکوبم بر بدنهی سفینه،
به سلامتی فرود.
آن سویش خالی است،
صدای ماه میدهد.
بیحضورت
بیحضور دستهای دستکشپوش گرمت
شبهای طولانی و طولانی
قدم میزنم زیر نور زمینتاب.
رادیوی روشن کلاهم
بی هیچ کلام عاشقانهای
جای خالی صدای تو،
نویزهای ماندگار پخش میکند.
تنها چشمانداز رنگیام
تا کیلومترها و میلیونها کیلومتر
یک حباب سبز و آبی است.
من برای تو زیر نور این حباب،
شعرها سرودهام:
"ماه من تویی میان آسمان
روی آن زمین سبز و زنده و عزیز.
فاصله میان ما هزارها هزار،
من به روی ماه سرد و ساکت و غریب."
اینجا دیگر نه تو هستی و
نه شبهای مهتاب.
و باور کن، ماه آسمان
از ورای آن هزارها هزارها هزار فاصله
بی فروغ و غیرشاعرانه است.
پ ن: هرچند برای بعضی ها تکراری است ولی من خودم اين شعرم رو خيلی دوست دارم!

سومين مسابقه داستان نويسی علمی تخيلی فانتزی
گروه ادبی آکادمی فانتزی، مرجع هواداران علمیتخیلی و فانتزی ایران و نخستین انجمن ادبیات علمیتخیلی و فانتزی، در نظر دارد، در سال ۱۳۸۶ سومین دورهی مسابقهی ادبی داستاننویسی علمیتخیلی و فانتزی خود را برپا کند. سومین دورهی مسابقهی داستان کوتاه علمی تخیلی و قانتزی با پیشینهی درخشان برگزاری دورهی اول در سال ۸۴ با ۲۷ داستان از ۲۳ نویسنده و دورهی دوم در سال ۸۵ با ۴۳ داستان از ۳۰ نویسنده در بخش اصلی و ۱۹ داستان در بخش جانبی ادبیات هواداری (فنفیکشن)، برگزار خواهد شد. این مسابقه که تنها و نخستین جایزهی ادبی در حیطهی ادبیات ع.ت.ف. است و مورد استقبال بزرگان ادبیات کشور نیز قرار گرفته، با برگزاری این دوره، به سوی دائمی شدن گام بر میدارد. رویکرد آکادمی فانتزی از نخستین روز تأسیس، گسترش و شناساندن ادبیات علمیتخیلی و فانتزی (Science Fiction & Fantasy) بودهاست. از همین رو با فراخواندن تمامی علاقهمندان ادبیات علمی-تخیلی و فانتزی به شرکت در این مسابقه، بر آن است تا در راستای تولید محتوای ع.ت.ف. به زبان فارسی گامی مؤثر بردارد. سومین مسابقهی داستاننویسی علمی-تخیلی در مراحلی به شرح زیر برگزار میشود:
۱- ارسال آثار تا تاریخ ۱۵ فروردین ۱۳۸۷ خورشیدی
۲- بازخوانی آثار
۳- انتخاب آثار برگزیده
۴- مراسم اعطای جوایز
تاریخهای مربوطه در اطلاعیههای آتی بهروز خواهند شد.
جهت آگاهی از شرایط شرکت در مسابقه اینجا را کلیک کنید.

هنوز هم گاهی وقتها ...
در سیاهچال کوچکش
هنوز هم گاهی شبها
به خورشید فکر میکند
به جای خالیاش در آسمان تاریک،
در آسمان ناپیدای ناموجود،
به زردی طلوعش
و به سرخی غروبش.
در سیاهچال کوچکش
هنوز هم گاهی وقتها
به زمان فکر میکند.
به آن دانههای شن طلایی،
به نرمی عبورش
و همیشگی جریانش.
در سیاهچال کوچکش
هنوز هم گاهی روزها
به ماه فکر میکند
به شگفتی تکرار شدنی دیدارش
به نابی وجودش
و انتظار طلوعش.
در سیاهچال کوچکش
هنوز هم گاهی بهارها
به لباسهای تازه فکر میکند.
هنوز هم گاهی پاییزها
به پرندگان مهاجر فکر میکند.
در سیاهچال کوچکش
هنوز هم گاهی وقتها
میخندد.

گهواره گربه، ونه گات
"گهواره گربه" ونه گات یکی از آن کتابهایی است که به هر که از دستم بر بیاید توصیه میکنم خواندنش را. هر چند برخی از آنها تحمل گنگی و آشفته گویی پنج شش صفحه اولش را ندارند و کنارش میگذارند.
کتابی است درباره بازیهای ساده روزگار ما. درباره بازیهای نظامی و بازیهای مذهبی. درباره بازیچه بودن علم در دست دانشمندان بیمسئولیت. دانشمندانی که خود ونهگات با خوشنودی نسل آنها را منقرض شده میداند. دانشمندانی که تربیت شده فرهنگ جنگهای جهانی بودهاند. اصلا کل کتاب توضیح همین فرهنگ جنگ است. سیاستمدارها، تاجرها، دیکتاتورها، رهبران مذهبی، همه و همه تحت تاثیر جنگهای جهانی بودهاند. شاید حرف ساده این کتاب این باشد که چیزهایی هست که خیلی دیر از خاطره بشریت پاک میشوند.
کتابی است درباره بازیچه بودن دین در دست حکومتها و درباره نیاز انسانها به بازیچهها. انسانهایی که هرچه پیچیدهتر به بازی گرفته شوند، راضیتر خواهند بود و زندگی برایشان قابل تحملتر خواهد بود. حکومتهایی که هر چه هنرمندانهتر مردم را به بازی بگیرند موفقتر خواهند بود. و مذهبی که هر دو را به بازی میگیرد.
"کتابی است که به یکی از چندین و چند روش موجود برای پایان دادن به دنبا میپردازد."
کتاب قشنگی است! حتما بخوانید.
معرفی کتاب گهواره گربه
